ما برگشتیم .....

سلام و صد سلام به همه دوستای خوبم و مهربونم که تو مدتی که نبودم بهم لطف داشتن و سر زدن و جویای احوالمون شدن و از همینجا بهتون میگم که عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتونم ![]()
![]()
تو این مدتی که نبودیم اتفاقای خوب و بد زیادی برامون افتاد، اولش اینکه وقتی که تهران به خاطر اجلاس تعطیل شد ما هم رفتیم شمال (رشت) تو همون هفته خواستگاری خاله ملاحت ایلیا هم بود
و کلی خوش گذشت
، بعد بابایی ایلیا برگشت تهران و ما یک هفته شمال موندیم
بعد بابایی 1 هفته مرخصی گرفت و رفتیم مسافرت
که خیلی خوش گذشت اخه این اولین مسافرت سه نفریمون بود و کلی حال کردیم
، رفتیم استارا و اردبیل و سرعین ولی هوا بارونی وسرد بود سر فرصت حتما عکساش و میذارم ![]()
اینا ماجراهای خوب بودن و حالا میریم سر اتفاقات بد که هنوزم وقتی بهش فکر میکنم بهم میریزم![]()
وقتی برگشتیم تهران حال میثم جون خوب نبود دوبار دردای شدید معده اومده بود سراغش، الان چند ساله که همش معده درد داشت، طوری که نمیتونست درست و حسابی غذا بخوره، چند بارم بردمش دکتر ولی دنبال ازمایش و سونو و بقیه کاراش و نمیگرفت تا اینکه دردش خیلی جدی شد طوری که نفسش و بریده بود، خلاصه وقت گرفتم بردمش دکتر طبق تعریفی که میثم از حالات و مشکلاتش کرد تشخیص اولیه دکتر سرطان روده بود، وقتی شنیدم دیونه شدم نمیدونستم چیکار کنم کلا زندگیمون ریخت بهم و میثم هم تقریبا روحیه شو از دست داده بود اخه یکی از دوستاش بهش گفته بود سرطان روده درمان نداره ![]()
خلاصه دکتر گفت باید اندوسکوپی بشه، ولی هر کاری کرد نشد چون راه معده مسدود شده بود و دکتر نمیتونست کاری انجام بده، من که نمیدونستم چیکار کنم سه شنبه 4 مهر بردیم بستریش کردیم بیمارستان نیکان تحت نظر دکتر ایروانی که خیلی تعریفش و میکردن، خلاصه بعد از ازمایشات کامل و سونو و عکس رنگی و ....... تشخیص دکتر گاستریت شدید معده بود که یعنی معدش بیش از حد ملتهب و حساس شده بود که گفت با یه پرهیز غذایی کنترل شده و دراز مدت خوب میشه، خدا خیرش بده ما که مردیم و زنده شدیم، مامان و بابام هم وقتی شنیده بودن سریع اومده بودن تهران وقتی خیالشون راحت شد جمعه بر گشتن رشت.
من نمیدونم بعضی از دکترا چرا فکر مریض و همراهاشون و نمیکنن و اینقدر بی فکرن، اگه ما دکتر میثم و عوض نمیکردیم معلوم نیست اون اقای دکتر چه بلاهایی سرش نمی اورد، میخواست لوله بذاره و معده شو تخلیه کنه و بعد روده هاشو جراحی کنه ، واقعا نمیدونم چی باید بگم........
تا یادم نرفته بگم که دایی امین ایلیا دانشگاه قبول شد، همون رشته ای که میخواست (مهندسی معماری)
ازاد قزوین قبول شد و سراسری ایلام که هر کاری کردیم بره قزوین چون تا رشت 2 ساعت و نیم راه بود قبول نکرد و و گفت ازاد نمیرم و رفت ایلام که خیلی بهمون دوره و باید بیاد تهران و از اینجا بره که از تهران 12 ساعت تو راهه، خلاصه اونم 5 شنبه 6 مهر رفت ایلام و الانم اونجاست و فعلا که خدارو شکر از لحاظ روحی خیلی خوبه ![]()
خلاصه اینم از اتفاقایی که تو این چند وقت برامون افتاد خیلی زود میام و به همه دوستای خوبم سر میزنم و همه مطالبتون و میخونم، و از همینجا اعلام کنم که خیلی دوستتون دارم

و اینکه پست بعدی توش یه عااااااااااااااااااااااااااااااااالمه عکسه کلی دلبری از ایلیا و بازم بهمون لطف کنید و بهمون سر بزنید 


ما برگشتیم .....
